مقاله اي تحقيقي از آقاي رضا حسين پور دانشجوي كارشناسي ارشد ادبيات (دبير ادبيات مدرسه راهنمايي غيردولتي فرهنگ) [font=Times New Roman] "بسم اللّه الرّحمن الرّحیم" درمیان آثار درخشان ادب فارسی،شاهنامه ی فردوسی، جایگاه ویژه ای درمیان ادب دوستان وحتّی عوام مردم داردوپرداختن به آن چیزی فراتر از علم ودانش می طلبدوآن شور وعشقی است که استاد بزرگ طوس را به این کار شگرف برانگیخته است. ما دراین کتاب ،تنها با یک اثر ادبی روبه رو نیستیم،بلکه با تاریخ وسرگذشت ملّتی سروکار داریم که غم وشادی،رنج وآسایش،شکست وپیروزی وهمه ی جلوه های زندگی خود را در آن می یابد.
هدف اصلی من در این مقاله فقط ذکرنام پادشاهان ایران درقسمتی از کتاب شاهنامه ونیز ذکر نام پاره ای از بزرگان وسران لشکرایران وتوران ،جهت تحقیق بیشتر دانش آموزان بوده وقصد داشتم تا این عزیزان با دیدن این اسامی به تحقیق بیشتری در زمینه ی شناخت آنان ونیز فرهنگ پویا وماندگار ایران زمین بپردازند. درپایان از همه ی دوستان عزیزی که این جزوه ی کوتاه چند صفحه ای رابا صبروحوصله ی فراوان مطالعه می فرمایند تقدیر و تشکّر می نمایم وامید است که نواقص فراوان آن را به لطف وفضل خود بر حقیر ببخشند. با تشکّر فراوان: رضاحسین پور 28/7/1387
" به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد"
گیومرث: "گیومرث شدبرجهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای" آیین تخت وکلاه را "گیومرث" آورد وپادشاه شدوتخت گاهش درکوه بود.ازاو پسری به نام"سیامک"برجای ماند.این پسردشمنی نداشت مگردیو"اهریمن"که او هم بچّه ای داشت وسرانجام درنبرد بین سیامک ودیوبچّه،دیو سیامک راکشت. گیومرث لشکری فراهم کردوپسر سیامک راکه" هوشنگ" نام داشت به سرداری برآن لشکر گماشت وبه جنگ دیوان فرستاد وهوشنگ کینه ی پدر رااز دیوبچّه گرفت واو را کشت. چون گیومرث درگذشت هوشنگ به جای نیای خود به شاهی رسید.او جهان را آبادان کردوآهن از سنگ برآورد.پیداشدن آتش وبنای جشن سده هم از هوشنگ به یادگار ماند.اوچهل سال پادشاهی کرد. هوشنگ را پسری گران مایه بودکه او را "تهمورث" می گفتند.تهمورث به جای پدربرتخت نشست.اووزیری داشت به نام"شیداسپ"که درمردم داری وعدالت بیمانند بود.تهمورث پشم رشتن وفرش بافتن آموخت و مرغان وجانوران اهلی را بپرورد.با دیوان جنگید وبرایشان چیره شدوآنان رابه بند کشیدبه این سبب به تهمورث دیوبندمعروف شد وخط نوشتن از ایشان آموخت وپس از سی سال پادشاهی : "برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار" پس از تهمورث پسرش "جمشید" برتخت پادشاهی نشست او خود وجوشن ودیگرآلات جنگ راساخت ورشتن وبافتن وجامه دوختن را به مردم آموخت ومردم را به چهار طبقه ی "کاتوزیان(زاهدان وپرستندگان)،نیساریان(لشکریان)،بسودی(برزگران) اهتوخشی(پیشه وران)طبقه بندی کرد.او پزشکی وکشتی رانی رایاد داد وگوهر از سنگ برآورد وتختی ساخت وآن را به گوهر های رخشنده بیاراست و جشن نوروزرابرپاکرد.اوسیصدسال با کامروایی زندگی کرد امّاسرانجام فریب اهریمن را خورد وازفرمان خدای سرپیچید وخودبینی وناسپاسی بر او چیره گشت ودعوی خدایی کرد: "یکایک به تخت مهی بنگرید به گیتی جز ازخویشتن را ندید منی کردآن شاه یزدان شناس زیزدان بپیچید و شد ناسپاس به جمشید برتیره گون گشت روز همی کاست آن فرّ گیتی فروز" "ضحّاک" تازی که اورا بیوراسپ (صاحب ده هزار اسپ) هم می گویند، پسر پادشاهی پاک دین ونیکوکرداربه نام "مرداس" بود ودر عربستان حکومت داشت.ابلیس در هیئت نیک خواهان برضحّاک وارد شد واو را از راه ببردوبرآن داشت که پدر را بکشد وخود به پادشاهی بنشیندواو نیز چنین کرد: "به خون پدر گشت هم داستان زدانا شنیدم من این داستان که فرزند بد گر بود نرّه شیر به خون پدر هم نباشد دلیر مگر در نهانی سخن دیگرست پژوهنده را راز با مادرست" چون ایرانیان از اطاعت جمشید سرپیچیده به ضحّاک پیوستند،ضحّاک برکشور ایران چیره شد وتخت جمشیدرا بگرفت وجمشید صدسال پنهان ودرآوارگی وبی پناهی بودتا این که ضحّاک اوراگرفت وباارّه به دونیم کردودودخترش راکه"شهرناز"و"ارنواز"نام داشتند به همسری گرفت... کسی یارای مخالفت باضحّاک رانداشت مگر دو جوان ایرانی به نام های "ارمایل"و"گرمایل" که در دربار ضحّاک به عنوان آشپز راه یافته بودند و دویست جوان ایرانی را از دست ضحّاک ماردوش که از مغزآنان به مارها می داد،نجات دادند...
بیداد ضحّاک هفتصد سال در ایران ادامه یافت." فریدون" پسر "آبتین" که نژادش به تهمورث می رسید هنگامی که شیر خوار بود ضحّاک پدرش را کشت ومادر فریدون که "فرانک" نام داشت فرزند را برداشت وبه مرغزاری برد وکودک را به شیر گاو بپرورید.چون ضحّاک درخواب دیده بود که تباهی روزگار او به دست فریدون است همواره در جست وجوی وی می بود.مادر فریدون از بیم ضحّاک با فرزند به البرز کوه پناه بردتا فریدون شانزده ساله شد و نژادش را از مادر پرسید. فرانک تاریخ پدران او و داستان جمشید و ضحّاک را نقل کرد وگفت چون ستاره شمر به ضحّاک گفت که تباهی او به دست فریدون است ضحّاک پدرت را کشت ومن تو را پنهان از او پروردم... پس از چندی فریدون به همراهی دو برادرش"کیانوش"و"شادکام"و"کاوه "ی آهنگرضحّاک را دردماوند کوه به بند کشید وخود شاه ایران شد: "فریدون چو شد برجهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه زمانه بی اندوه گشت از بدی گرفتند هر کس ره ایزدی دل از داوری ها بپرداختند به آیین یکی جشن نو ساختند" فریدون سه پسر داشت به نام های "سلم"،"تور"و"ایرج".ازکودکی آنان فریدون در جست وجوی دختربود که به همسری آنان درآورد.فرستاده ای را مامور کرد که در جهان بگردد و سه دختر سزاوار برای پسران او بیابد.فرستاده پس از جست وجوی بسیار آگاه شد که پادشاه یمن را سه دختر است. پادشاه یمن پس از رای زدن با بزرگان وسران خود برای فریدون پیام دادکه سه پسر خود را نزد من بفرست تا عروسان خود را ببرند. فریدون پس از آزمودن فرزندان ،جهان را به سه بخش تقسیم کرد:روم وخاور(مغرب)را به سلم،ترک وچین را به توروایران را به ایرج داد.پس از چندی چون سلم وتور از بهره ی خود از کشور پدر ناراضی بودند بر ایرج خشم گرفتند ووقتی تور برای جلب دوستی آن دو به نزدشان رفت،تور با پایه ی زرّین کرسی که روی آن می نشست،بر سر ایرج زد وسپس با خنجر سر ایرج را از پیکر جدا کرد... کنیزی بود به نام "ماه آفرید"که همسر ایرج شده بودواز او باردار بود.او دختری آورد به نام "شاهدخت"که فریدون او را به برادرزاده ی خود"پشنگ"داد و "منوچهر"از ایشان پدید آمد.فریدون منوچهر رابپروردوهنرهاآموخت وبه شاهی نشاندومنوچهر خواست که انتقام خون پدر رابگیرد.سلم وتور که از جریان آگاهی یافتند با سپاهی آراسته ازجیحون گذر کردند.از آن سو منوچهربا لشکرخودوبه همراهی پهلوانان بزرگی چون "قارن" ،"شیرویه"،"گرشاسپ"، "سام نریمان" ، "قباد" ، "کشواد"وبسیاری دیگر از پهلوانان راه را بر آنان بست وجنگ درپیوست ودر این جنگ ،تور،به دست منوچهر کشته شدومنوچهر سر تور را برید وهمراه با نامه ای برای فریدون فرستاد. چون سلم از کشته شدن تور آگاهی یافت،خواست به "دز آلانان"پناه برد ولی منوچهر پیش دستی کردوباتدبیر"قارن"آن دز راگشودبه این ترتیب که چون دزدار از مرگ تور آگاهی نداشت،قارن انگشتر تور را برگرفت وبه عنوان فرستاده ی وی نزد دزدار رفت وچون انگشتری تور را بدو نمود،دزدار او را به درون دز راه دادوبدین ترتیب دز تسخیر شد.سلم که از جنگ به طرف دزمی گریخت به اسارت منوچهر درآمد ومنوچهر او را باتیغ به دو نین کرد.چون منوچهر با پیروزی از جنگ برگشت،فریدون دادگر که پانصدسال پادشاهی کرده بود دادار را نیایش کردوتاج شاهی را برسر منوچهر گذاشت وخود درسوگ سه پسرش گوشه نشینی اختیار نمود.منوچهر هم یکصدوبیست سال عمر نمود که ستاره شناسان پایان روزگار او را پیش بینی کردند.
"بفرمود تا نوذر آمدش پیش ورا پند ها داد زاندازه بیش که این تخت پادشاهی فسون است وباد بر او جاودان دل نباید نهاد " منوچهر،فرزندش "نوذر" را به نیکی وره ایزدی سفارش کردوازاو خواست تا در کارها از "سام" و"زال" وفرزندش در کارها کمک بگیرد. با همه ی سفارش هایی که منوچهر کرده بود،نوذر بعد از پدرراه او را دنبال نکردوبه بیداد گرایید.بزرگان ایران بر نوذر شوریدند.اوسام راکه در آن هنگام درمازندران بود،فرا خواند.چون سام به تختگاه آمدبزرگان ایران به پذیره ی او رفتندوازبیدادگری وبی هنجاری نوذرشکوه کردندوازسام خواستندکه به تخت پادشاهی بنشیندکه سام نپذیرفت ونوذر را اندرز داد.نوذر به اندرز سام از راه بیدادگری بازگشت ولی در این هنگام پشنگ از اوضاع آشفته ی ایران آگاهی یافت وبه نام کین خواهی تورپسر خود افراسیاب را با چهارصدهزارسپاه از آمل به ایران فرستادونوذر هم با یکصدوچهل هزار به جنگ اورفت.سام در این هنگام ازدنیا رفت وزال سوگ پدربرپای می داشت.جنگ بین ایران وتوران درگرفت و"بارمان "سردارتورانی "قباد"پسرکاوه راکشت وجنگ تا دیرگاه ادامه داشت."قارن"سپاه ایران رابرگرداندودرجنگی دیگرهم تورانیان چیره شدندوافراسیاب سپاهی به سرداری بارمان فرستادکه بنه ی ایرانیان را تاراج وزنانشان را اسیر کند.قارن در پی بارمان رفت واوراکشت وتورانیان را پراکنده ساخت.نوذر هن از افراسیاب شکست خورد وبه پارس روی نهاد.افراسیاب از پی او شتافت و اورا گرفتار کرد. افراسیاب سپاهی به سرداری "ویسه"برای گرفتاری قارن فرستادولی قارن چیره شد.سپاهی که به سرکردگی "شماساس"و"خزروان"به زابل رفته بودتوسط زال شکست خورد.افراسیاب از این شکست ها ناراحت شد ونوذر راکشت وبه خواهش برادرش "اغریرث"ازکشتن دلاوران ایرانی که با نوذر اسیرشده بودنددرگذشت وآن ها رابه بندکشیدوبه برادر سپرد.چون خبر کشته شدن نوذربه اطراف پراکنده شدبزرگان ایران نزد زال رفتندوزال یکی از سران سپاه ایران به نام "کشواد"را برای رهایی دلاوران ایرانی به ساری فرستادوچون اغریرث برادر افراسیاب بارهایی آنان همراه بود،اسیران رادرساری گذاشت وخود به نزدافراسیاب بازگشت ولی افراسیاب به خاطر آزادی اسیران با شمشیراو را به دونیم کرد.زال با موبدان وبزرگان ایران درموردبرگزیدن شخصی برای پادشاهی رای زدندوچون فرزندان نوذر به نام های"طوس"و"گستهم"راشایستگی پادشاهی نبود"زوتهماسب"راکه مردی کهن سال وازنژادفریدون بودبه پادشاهی برگزیدند.درزمان این پادشاه قحطی پدیدار شدودوسپاه ایران وتوران ازجنگ فرسوده شدندوباهم صلح کردندورود جیحون مرز دوکشورتعیین گشت. مدّت پادشاهی" زو" پنج سال بود واودرسنّ هشتادوپنج سالگی درگذشت.پس اززو فرزندش "گرشاسپ"برتخت پادشاهی نشست ونه سال برایران سلطنت کرد.پس ازمرگ گرشاسپ باردیگر افراسیاب به ایران لشکرکشیدوازجیحون گذشت.بزرگان ایران نزد زال رفتندواز او چاره جستند."رستم"پسر زال به نبرد ترکان رفت وپس از آن زال رستم را به دنبال "کیقباد"که ازنژاد فریدون بودفرستاد.رستم کیقباد رادردامنه ی البرزکوه یافت وبه نزد زال آورد. "نشستند یک هفته با رای زن شدند اندر آن موبدان انجمن به هشتم بیاراستند تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سربرنهاد ... کیقبادصدسال پادشاهی کردودر این مدّت شهرها وروستاهای بسیاری ساخت ودرپیشرفت دانش وهنرکوشید.اوچهارفرزند داشت به نام های "کیکاووس"،"کی آرش"،کی پشین"و"کی آرمین".چون زمان مرگش فرارسید "کیکاووس" رافراخواندواورا برجای خودنشاندواوراپند دادتا دادگری پیشه کند... بعداز کیکاووس "کیخسرو"چند سالی برایران حکومت کردواو بعدازخودش"لهراسپ" راتاج پادشاهی برسر نهادکه موردنکوهش زال وبقیّه ی سران ایران قرارگرفت که می گفتند او دارای نژادی بلند نیست و وقتی به ایران 4 پاگذاشت اسپی بیش نداشت.ازمیان چندین بزرگان وخسرو نژادان سزاوارتر از اوهم برای پادشاهی هست. کیخسرو پاسخ دادکه لهراسپ نیک خواه وپاک دل وبا فرّ و دین است ونژاد وی به پشین وکیقباد می پیونددومن به فرمان یزدان اورا به پادشاهی برگزیدم وهرکه ازاو سربتابد ازیزدان بادافره یابد. لهراسپ دوفرزندداشت:یکی"گشتاسپ"ودیگری"زریر"که هردوشایسته ی پادشاهی بودندولی اوبه دوشاهزاده ی دیگرکه ازنبیرگان کیکاووس بودندبیشتر مهربانی می کردوگشتاسپ ازاین وضعیّت افسرده خاطربودوبعدازترک پدر به همسری "کتایون"دختر قیصر مصردرآمدوزمانی که ایران وروم قصدنبرد داشتندزریرکه قرار بود پادشاه شود تخت پادشاهی رابه برادرش گشتاسپ دادوتاج پادشاهی برسر اونهادودر نهایت نبرد بین روم وایران به صلح انجامیدوگشتاسپ وکتایون و زریر به ایران بازگشتند. گشتاسپ ازکتایون دوپسربه نام های "اسفندیار"و"پشوتن"داشت.چون مدّتی ازپادشاهی گشتاسپ گذشت"زردشت" به پیامبری آشکارشدوگشتاسپ رابه آیین خودفراخواند.گشتاسپ وزریرواسفندیاروبزرگان ایران به دین زردشت درآمدندودرهرسو آتشکده ها برپاشدوموبدان به جهان پراکنده گشتند."ارجاسپ"تورانی این رابهانه کردونبرد بین ایران وتوران درگرفت و"شیرو"و"شیداسپ"و"نیوزاد"پسران گشتاسپ و"گرامی"پسرجاماسپ و" زریر"برادرش ازپای درآمدندولی اسفندیار با دلیران گزیده ی ایران برترکان تاختند وارجاسپ را شکست دادند... دردرگیری اسفندیار ورستم هم پسر اسفندیاربه نام "نوش آذر"به دست "زواره" برادررستم و"مهرنوش"برادرنوش آذربه دست"فرامرز"پسر رستم کشته شدو"بهمن"پسردیگراسفندیارپس ازکشته شدن اسفندیارتوسّط رستم پرورش یافت وبرتخت پادشاهی گشتاسپ نشست و... پیروز وسعادتمندباشید رضاحسین پور منابع :